بی تو تنها گريه کردم تو شبهای بی ستاره....انتظارت رو کشيدم تا که برگردی دوباره...
پشت شيشه روز و شبها دل به بارون ميسپارم...من برای گريه هايم چشمه ها رو کم ميارم...
انتظار با تو بودن منو از پا در مياره...ترس از اين دارم که بی تو تا ابد چشمام بباره...
تموم شد ترانه
به پايان رسيدم
اگر گريه كردم
اگر دل بريدم
تموم شد ترانه
قلم را شكستم
به كنجي خزيدم
به ماتم نشستم
نوشتم سكوتو
صدا ميشنيدي
به هر خط شكستم
تو گفتي نديدي
مي تونستي از تب
ترانه بسازي
دلي رو كه بردي
دوباره ببازي
مي تونستي ماهو
به خوابم بياري
رو پيشوني شب
ستاره بذاري
اگر بي اجازه
تو شعرم نشستي
چرا دل بريدي
چرا دل نبستي
تموم شد ترانه
چشات غرق خوابه
سوال من از تو
هنوز بي جوابه
تو را نگاه می کنم
خورشید چند برابر می شود و روز را روشن می کند!
بیدار شو
با قلب و سر رنگین خود
بد شگونی شب را بگیر
تو را نگاه می کنم و همه چیز عریان می شود
زورق ها در آب های کم عمقند...
خلاصه کنم:دریا بی عشق سرد است!
جهان این گونه آغاز می شود:
موج ها گهواره ی آسمان را می جنبانند
(تو در میان ملافه ها جا به جا می شوی
وخواب را فرا می خوانی)
بیدار شو تا از پی ات روان شوم
تنم بی تاب تعقیب توست!
می خواهم عمرم را با عشق تو سر کنم
از دروازه ی سپیده تا دریچه ی شب
می خواهم با بیداریِ تو رویا ببینم!

كدام
عاشقانه را
شب گريز از قفس
از آن
غزال تيز پا
به گوش جان شنيده ای
كدام
شاعرانه را
فراتر از لب هوس
ميان آن
همه ريا
به چشم يار ديده ای
كه
عاشقانه بيقرار
گهی تبسمی نمور
به ياد آن سپيده دم
به بغض شب كشيده ای
و اين
چنين به انتظار
بدور از آن همه غرور
اگرچه
سخت بيش و كم
از آشيان بريده ای...
لبانت
به
ظرافت شعر
شهوانی
ترین بوسه ها را به چنان شرمی مبدل می کند
که
جاندار غار نشین از آن سود می جوید
تا
به صورت انسان دراید
و
گونه هایت
با
دو شیار مّورب
که
غرور تو را هدایت می کنند و
سرنوشت
مرا
که
شب را تحمل کرده ام
بی
آن که به انتظار صبح
مسلح
بوده باشم،
و
بکارتی سر بلند را
از
رو سپیخانه های داد و ستد
سر
به مهر باز آورده ام
هرگز
کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست
که
من به زندگی نشستم!
و
چشمانت از آتش است
و
عشقت پیروزی آدمی ست
هنگامی
که به جنگ تقدیر می شتابد
و
آغوشت
اندک
جائی برای زیستن
اندک
جائی برای مردن
و
گریز از شهر
که
به هزار انگشت
به
وقاحت
پاکی
آسمان را متهم می کند
کوه
با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و
انسان با نخستین درد
در
من زندانی ستمگری بود
که
به آواز زنجیرش خو نمی کرد -
من
با نخستین نگاه تو آغاز شدم
توفان
ها
در
رقص عظیم تو
به
شکوهمندی
نی
لبکی می نوازند،
و
ترانه رگ هایت
آفتاب
همیشه را طالع می کند
بگذار
چنان از خواب بر ایم
که
کوچه های شهر
حضور
مرا دریابند
دستانت
آشتی است
ودوستانی
که یاری می دهند
تا
دشمنی
از
یاد برده شود
پیشانیت
ایینه ای بلند است
تابنک
و بلند،
که
خواهران هفتگانه در آن می نگرند
تا
به زیبایی خویش دست یابند
دو
پرنده بی طاقت در سینه ات آوازمی خوانند
تابستان
از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا
عطش
آب
ها را گوارا تر کند؟
تا
آ یینه پدیدار آئی
عمری
دراز در آن نگریستم
من
برکه ها ودریا ها را گریستم
ای
پری وار درقالب آدمی
که
پیکرت جزدر خلواره ناراستی نمی سوزد!
حضور
بهشتی است
که
گریز از جهنم را توجیه می کند،
دریائی
که مرا در خود غرق می کند
تا
از همه گناهان ودروغ
شسته
شوم
وسپیده
دم با دستهایت بیدارمی شود
براي رسيدن به تو
پا پيش گذاشتم
خودم را قسمت كردم
تو را سهم تمام روياهايم كردم
انصاف نبود
تو كه ميدانستي با چه اشتياقي
خودم را قسمت ميكنم
پس چرا
زود تر از تكه تكه شدنم
جوابم نكردي
براي خداحافظي
خيلي دير بود
خيلي دير ... .
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه انديشه ام انديشه فرداست
وجودم از تمناي تو سرشار است
زمان در بستر شب خواب و بيدار است
هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز
خيالم چون كبوترهاي وحشي مي كند پرواز
رود آنجا كه مي يافتند كولي هاي جادو گيسوش شب را
همان جا ها كه شب ها در رواق كهكشان ها خود مي سوزند
همان جاها كه اختر ها به بام قصر ها مشعل مي افروزند
همان جاها كه رهبانان معبدهاي ظلمت نيل مي سايند
همان جا ها كه پشت پرده شب دختر خورشيد فردا را مي آرايند
همين فرداي افسون ريز رويايي
همين فردا كه راه خواب من بسته است
همين فردا كه روي پرده پندار من پيداست
همين فردا كه ما را روز ديدار است
همين فردا كه ما را روز آغوش و نوازش هاست
همين فردا همين فردا
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
زمان در بستر شب خواب و بيدار است
سياهي تار مي بندد
چراغ ماه لرزان از نسيم سرد پاييز است
دل بي تاب و بي آرام من از شوق لبريز است
به هر سو چشم من رو ميكند فرداست
سحر از ماوراي ظلمت شب مي زند لبخند
قناري ها سرود صبح مي خوانند
من آنجا چشم در راه توام ناگاه
ترا از دور مي بينم كه مي آيي
ترا از دور مي بينم كه ميخندي
ترااز دورمي بينم كه مي خندي و مي آيي
نگاهم باز حيران تو خواهد ماند
سراپا چشم خواهم شد
ترا در بازوان خويش خواهم ديد
سرشك اشتياقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد
تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت
برايت شعر خواهم خواند
برايم شعر خواهي خواند
تبسم هاي شيرين ترا با بوسه خواهم چيد
وگر بختم كند ياري
در آغوش تو
اي افسوس
سياهي تار مي بندد
چراغ ماه لرزان از نسيم سرد پاييز است
هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز
زمان در بستر شب خوابو بيدار است
شراب
بدين افسونگري وحشي نگاهي
مزن بر چهره رنگ بي گناهي
شرابي تو شراب زندگي بخش
شبي مي نوشمت خواهي نخواهي



